دوبیتی
در روحِ بهار و نبض پايير تويي
در جوهر اين كِلكِ شكر ريز تويي
من وصل نخواهم از تو ، چون ميدانم
درسينه دلي كه ميتپد ، باز تويي
چرا مردم در اين دنيا نهانند/چرا مرغان بي پروا چنانند/
در روحِ بهار و نبض پايير تويي
در جوهر اين كِلكِ شكر ريز تويي
من وصل نخواهم از تو ، چون ميدانم
درسينه دلي كه ميتپد ، باز تويي
آرزوهای شب سياه اينجا را جز تب تند تو مرهم نيست!
وصالش در خواب ؛لحظه ها بارانی؛شوق خوابيده؛دلها زمستانی!
من به دستانش دلتنگ؛او به رفتن مقروض!
من نيازم (تویی)...............بيقرارش شبها لحظه ها را ميگردم!
او تمام من بود!...................چشمهای مهربانت ای گل!يادگار عشق است!
ای سراپا رحمت!....................بی تو من مسکوتم!............
پس برای کلبه تو چراغی روشن کن!................اين اتاق محتاج است!
اين اتاق غمگين ؛خاطرات درد است!
من به تو محتاجم! شاهدم چشمانت!...............گريه ها يادت هست!؟
پس ترا به تمام آن اشکها!! به دل بيرنگت! به غم قناريها!...........
شب دوری کافيست!....................لحظه ای با من باش!
هر زمان که قلموی جادويی خودمو بدست گرفتم .....نگاهی با بومی سفيد و خالی....
وم های نقاشی شده زيبا بدست آدمهای مغرور و خوشبخت و اونقدر مست که شايد هرگز دست کوچیکی که اين بوم خالیو براشون معنا بخشيد رو به خاطر نيارن.
حالا......يه بوم کهنه سفيد و خالی ...... يه قلموی خشک و بی رنگ..... و يه دست کوچيک و خسته.![]()