تبليغاتX
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی زندگی را باختن

چرا مردم در اين دنيا نهانند/چرا مرغان بي پروا چنانند/

دوبیتی

در روحِ بهار و نبض پايير تويي
در جوهر اين كِلكِ شكر ريز تويي
من وصل نخواهم از تو ، چون مي‌دانم
درسينه دلي كه مي‌تپد ، باز تويي

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

واسه قلب بزرگت! هميشگی ترين آرزوی من

آرزوهای شب سياه اينجا را جز  تب تند تو مرهم نيست!

وصالش در خواب ؛لحظه ها بارانی؛شوق خوابيده؛دلها زمستانی!

من به دستانش دلتنگ؛او به رفتن مقروض!

من نيازم (تویی)...............بيقرارش شبها لحظه ها را ميگردم!

او تمام من بود!...................چشمهای مهربانت ای گل!يادگار عشق است!

ای سراپا رحمت!....................بی تو من مسکوتم!............

پس برای کلبه تو چراغی روشن کن!................اين اتاق محتاج است!

اين اتاق غمگين ؛خاطرات درد است!

من به تو محتاجم! شاهدم چشمانت!...............گريه ها يادت هست!؟

پس ترا به تمام آن اشکها!! به دل بيرنگت! به غم قناريها!...........

شب دوری کافيست!....................لحظه ای با من باش!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

.: بوم نقاشی :.

زندگی مثل يه بوم نقاشی سفيد روبه رومه که بايد خودم روزهاشو روی اين بوم بکشم اما خيلی وقته که ديگه چيزی برای نقاشی کردن ندارم.

هر زمان که قلموی جادويی خودمو بدست گرفتم .....نگاهی با بومی سفيد و خالی....

وم های نقاشی شده زيبا بدست آدمهای مغرور و خوشبخت و اونقدر مست که شايد هرگز دست کوچیکی که اين بوم خالیو براشون معنا بخشيد رو به خاطر نيارن.

حالا......يه بوم کهنه سفيد و خالی ...... يه قلموی خشک و بی رنگ..... و يه دست کوچيک و خسته.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  |