
چرا مردم در اين دنيا نهانند/چرا مرغان بي پروا چنانند/
درد هجرانت مرا ديوانه کرد
در بيابان بي کس و بي خانه کرد
من زعشقت دل بريدم از همه
عاقبت درد غمت قلب مرا ويرانه کرد
در بيابان سوز باد وحشي استاد عشق
بوته هاي خشک و سنگ بي صدا
سوز عشق قلبما نشنيده اند
زجر عشقت سنگ را بيچاره کرد
ناله شبگير قلبم سوز صحرا را شکست
در سکوت مبهم شب گم شدم
درد هجرانت ببين با من چه کرد
بي کس و تنها مرا اواره کرد.


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ،صد خاطره خندید
عطر، صدخاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلو ت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم...نتوانم...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرهیدم، نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرهیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟

شعری نوشت عاشق:
" کان سیب های راه به پرهیز بسته را
در سایه سار زلف تو می پروری هنوز"
معشوق خواند و پرسید:
تو سیبخورده ای هیچ
عاشق نوشت: نه!
یعنی که از تو از تو چه پنهان
ای باغبان باغ بهشت!ای یار!
من سیب خورده ام اما
سیب بهشت نه!
(زندگی)
مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه دیگر برای من
بعد...
نیمه ها هم از میان دو پاره می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره ی دگر
برای تن
(زندگی)
باغچه در باران
ناگهان منظره فال تماشا شد
یک گل نیلوفر
چتر آبی برداشت
یک شقایق لرزید
یک اقاقی وا شد
قطره های باران
روی برگ و گلبرگ
باغچه
شهر چراغانی گل ها شد
تکه ای بودم از تاریکی
با چراغ خاموش
به خیابان رفتم
کاغذین پیرهنی پوشیدم
زیر باران رفتم
تکیه دادم به هوا
تا نیفتم به زمین
شهر را باران شست
" زندگی"
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مشقم کن
وقتی که عشق را
زیبا بنویسی
فرقی نمی کند که قلم
از ساقه های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر
مشقم کن امیر
(زندگی)
نامه ای در جیبم
و گلی
در مشتم
پنهان است
غصه ای دارم
با نی لبکی
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم
عشق
جایش
تنگ است
امیر!!!
سینه کوب
دل
ضرب نامساوی
می زند
یک پیشرفت در موسیقی؟
یا
یک ابتدا
برای سکوتی همیشگی؟
(زندگی)
دیر آمده بودم
شاید هزاران سال
وقتی که چینی بر جبین آب می افتاد
با پنجه خشک چناری را
می برد با خود باد
ما یادمان می رفت
که بین چین و آب و باد و برگ
پیوند دیرینی است
چون پیوند عشق مرگ
یک گل که می پزمرد
در ما کسی می مرد
تقویم های کوچک ما را
طوفان ورق می زند
(زندگی)![]()
وقتی که پرده را یک سو زدی
در باغ های چینی
گل ها
میان جرم و جوانه
و در گلوی مرغ های لعابی
نت های بغض کرده
در نیمه راه ترس و ترانه
باز ایستاده بودند
از رف برداشتی مرا
با آستین
از چهره ام غبار گرفتی
و پشت پنجره
بر کاشی ام نهادی
تا وقت در رسد
از صبح ناب پر شده ام
در من
یک جرعه آفتاب
نمی نوشی؟؟؟ (A)
وقتی
با میوه رسیده لب هایت
پرهیز را به وسوسه می گیری
من فکر می کنم پدرم حق داشت
که میوه حرام
همیشه
شیرین تر است؟!؟
(زندگی)![]()
تو بر کدام رتبه
از پله های سنگ
تا خداوندی
آنسوی چشم های تو
آیا
همچنان
یک سایه مثالی
بر پرده است ؟
یا آنکه
دست مرموز
چین های خاطرات نخستین را
از ذهن غار
پاک کرده است؟
شاید برای آنکه
رازبزرگ را
می دانستی
گویایی ات به غرش همیشه
مبدل شد
و چشم های زیبایت
بین نگاه نطق
معطل ماند!
ای قدرت سرازیر
در لحظه زبونی!
فواره بلند
در نیمه راه سرنگونی
آیا برای آنکه جهان را
از بیخ بن تکان ندهی
اینگونه دستهای تو
کوچک
ماندند؟
و تا یقین سهمگین را
بر خاک ننویسی
پاهای بیقرار تو
سرگردان
بین سوال و شک
ماندند؟
هر چند
من نیز گول و ناشنوایم
اما بگو برایم
ای گنگ خوابیده ناآرام!
تو
این سوی تمامی؟
یا
آن سوی تمام؟
(زندگی)
و دل به آبی های دورادور
خوش کرده ام
با انتظاری مثل عشقم پیر
انگار می دانستم این نی
گل می دهد یک روز
گیرم دیر
آنسان که از تقدیر و مرگ
دانسته بودم کز منت یارای رستن نیست
و گرچه تن دادی به آن تندیس تقدیری
اما دلت را از دلم تاب گسستن نیست
هرکس بطریقی دل کس میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند زجری نیست
نالم از دوست که او هم دل من میشکند
![]()
"خود"هم اوست که با او تولد يافته اي
شخصيت هم اوست که در خود جمع کرده اي
شخصيت دستاورد توست
"خود هديه هستي به توستوبراي يافتن آن هيچ زحمتي به خود نداده اي
بدستش نياوردي که کسي بتواند از تو بگيردش
اين دزدي نا ممکن است . چون اين سرشت تو عين هستي توست
![]()
self is that which you are born whit
Ego is that which you accumulate.
Ego is your achievement.
self is a gift of existence to you.you have
not done anything to earn it, you have not
achieved it;hence nobody can take it away
from you.that is impossible because it is
your nature,your very being
![]()
حسين منزوي
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
*
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
*
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
....
دوست دارم گاهی آزارت دهم
ای که آزردی مرا با رفتنت
*
ای که ترسیدی اگر عاشق شوی
عشق آرد یک بلایی بر سرت
*
رفتی و در قاب یادم همچنان
می درخشد چشم های روشنت
*
می زند آتش به شعر دفترم
یاد آن رفتار گنگ و مبهمت
*
رفتی و مانده ست بر ایوان دل
جای پاهای تو مثل شبنمی
*
رفتی ومن می نویسم باز هم
مانده برقلبم شرار ماتمی
*
این چه سود گر باز می خوانی مرا
باز می گویی پشیمانی مرا
*
من نخواهم داد هرگز پاسخت
ای که آزردی مرا بارفتنت
*
پای خود را روی قلبم می نهم
دوست دارم گاهی آزارت دهم
ازدورویان خسته ام
ازجدایی بی وفایی خسته ام
خسته ام ازدست ظلمت
خسته ام ازبدی ها
خسته ام ازدست زورگویان ونامردان
خسته ام ازدست صیلی صفتان
آه خسته ام
خسته ام ازدست تکرار شب وروز
فریاد ازدست زمانه
وبدی هایش
ازدست زمانه خسته ام
آه نفرین برتو ای زندگی
![]()
برای شما![]()
![]()
![]()
به اندازه تمام دنیا دوست دارم![]()
دوست دارم شمع باشم گوشه ای تنها بسوزم
بر سر بالینت امشب از عم فردا بسوزم
دوست دارم لاله باشم من به خاک پایت افتم
یا چو گل شاداب باشم یا من از گرما بسوزم
دوست دارم تا عطشان تو را سیراب باشم
گر چه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم
دوست دارم شمع باشم گوشه ای تنهابسوزم
روشنی بخش جمعی و خود تنها بسوزم
محبوب من !
دوست داشتن تو
مثل شادی نفس کشیدن است
در یک کاج زار برفی...
زیبای من
تا همیشه دوستت دارم
با هركه شدم دوست مرا دشمن جان شد
تيغي بزد از پشت و دگر بار نهان شد
نوشيد چو پروانه همه شهد وجودم
برقامت خشكيده من بار گران شد
خنديد چو خورشيد به اين شام سياهم
چون تشنه لبم ديد،به بزم دگران شد
رنجاند دل پاك و بدون گنه من
بر باغ پر از مهر من او باد خزان شد
برپاش فتادم كه مگر باز بيايد
سيلاب غم از هجر رخ او روان شد
از بخت سياهش نالد و پرسد:
با هركه شدم دوست چرا دشمن جان شد
؟ ![]()
![]()
گرچه مجنونم و صحراي جنون جاي من است
ليك ديوانه تر از من دل شيداي من است
آخر از راه دل و ديده سر آرد بيرون
نيش آن خار كه از دست تو در پاي من است
رخت بر بست زدل شادي بهنگام وداع
با غمت گفت كه يا جاي تو يا جاي من است
چيزي كه نبايد ببيند بس ديد
به خدا قاتل من ديده بيناي من است
سر تسليم به چرخ آنكه نياورد فرود
با همه جور و ستم همت والاي من است
دل تماشاگر تو ديده تماشاگر دل
من به فكر دل و خلقي به تماشاي من است
آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگز
پاي پرآبله باديه پيمای من است
تو شب چشمای تو شب زده ی تنها منم
دل من پیش تو اما اینجا جا مونده تنم![]()
در به در دنبال عشقت همه جا پرسه زدم
به تو هرگز نرسیدم اما دل نمی کنم
ارزو دلم شکسته بغض و غم گلومو بسته
جای خالیت توی خونه گل می یارم دسته دسته![]()
ستاره نگاهی بنداز
نگاه کن دلم چه تنهاست
تا می شه غروب که می شه چشم و امیدم به فر داست
یه دل شکسته دارم که همش می زنه فریاد
عقل و هوش من و برده کسی رو جز تو نمی خواد
شب زیر بارون با تو قصم خوردم نیستی تو پیشم
ببینی که من مردم![]()
من پشت دیوار به عشق تو موندم
بی تو ترانه به یاد تو خوندم
من در كلبة درويشي خويش چيزي دارم كه خدا در عرش كبريايي خويش ندارد
من در كلبة خود خدا را دارم و خدا چون خود سراغ ندارد
![]()
وقتي آدم اسيره
کي مي دونه غم چيه؟
وقتي دلت مي پوسه
کي مي دونه اشک چيه؟
وقتي هوات ابريه
کي مي دونه مه چيه؟
وقتي حالت رو به راس
کي مي دونه زجر چيه؟
مي نويسم، و به خاک که مي رسم، تو را مي بينم، که پشت آن چون تنهايي
با تنهايي خفته اي، مي نويسم نور، و کسي مي آيد، با تکه اي ماه بر دوش
مي گويي خط بزن، مگر نمي بيني، چگونه در تاريکي، به روشنايي رسيده ام .
حالا ببين، چگونه بي هوده، اين پنجره، چراغ، حرف ها را، بر باد مي نويسم .
![]()