تبليغاتX
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی زندگی را باختن

چرا مردم در اين دنيا نهانند/چرا مرغان بي پروا چنانند/

بود سوزی در آهنگم خدایا؛                             تو می دانی که دلتنگم خدایا؛

                                      

  دگر تاب پریشانی ندارم؛                               نه از آهن نه از سنگم خدایا؛...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

وصيت عشق * *

 

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

مثل عصر جمعه ها

در دلم مثل عصر جمعه ها
دايما يکنفر در می زند...
با خودم می گويم
اينجا که کسی نيست
خانه ای نيست بجز خانه من
همه جا صحراست...
من که همسايه ندارم
...با اين حال
يکنفر در می زند
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم تا پشت در
و از او می پرسم
((آنکه در پشت درست))
...چه کسی در می زند ؟
پاسخی نيست
اما...
يکصدايی آمد
مثل یک فرياد خاموش کمک
مثل يک نفس نفس
مثل يک خواهش
..........
روی در دستی لغزيد
پشت در انگار يکنفر افتاد
من سراسيمه
می گشايم در را
اما باز
مثل هر بار
هيچکس نيست
نيست...
سرکی می کشم
تا افق چيزی نيست
هست اگر آرام است
ساکت و تنها
گويی انگار ... نه انگار
يکنفر اينجا بود
يکنفر خواهش داشت
يکنفر افتاد
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم در پشت ميز
تا کمی بنشينم
تا بنوشم جرعه ای
تا فراموش کنم
هر چه را بودست
اما
باز...
يکنفر در می زند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

صحنه زندگی

زندگی    

 صحنه یکتای هنر مندی ماست!

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.......

صحنه پیوسته بجاست .......                                                  

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

عشق يعني...

عشق يعني دو كبوتر ، پرواز 

 عشق يعني دو قناري ، آواز 

 عشق يعني من و يك دنيا حرف 

 عشق يعني تو و يك عالم راز

عشق يعني تو مرا ميراني            من به صد حوصله مي آيم باز

· عشق يعني انتظار و انتظار 

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار ...!

 عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن 

                                          عشق يعني من و اون و خدا ...

 

                                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

عاشقی

عاشقی روح مرا آزرده است

خنده هایم را ز پیشم برده است

*

عاشقی را می توان تحقیر کرد؟

عاشقی را می شود زنجیر کرد؟

*

عاشقی تقصیر یک پیغام نیست

صحبت از آن دانه و این دام نیست

*

عاشقی یک اتفاق ساده نیست

صحبت از دل بردن و دلداده نیست

*

عاشقی یک کلبۀ ویرانه نیست

صحبت از شمع وگل و پروانه نیست

*

عاشقی تصویر یک پاییز نیست

یک شب سرد و ملال انگیز نیست

 *

عاشقی چیزی برای هدیه نیست

طرح دریا و غروب و گریه نیست

*

عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست

عکس قلبی خورده

قطره های خون میان آن که نیست

*

عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست

هرچه می گویند این و آن که نیست

*

عاشقی تنهای تنها یک تب است

بی تو مردن در سکوت یک شب است

 

 

...

 

 

نظر بدید حالمون خوب شه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

download

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

پر از خالی

 

چیزها آنچه بیشتر بودند نیستند.دل تنگ کسی در درون خودمم.فقدان مرگبار این نمی تواند واقعه ای باشد.حس می کنم در این جهانم نمی توانم دوام بیاورم.دارم پر از خالی بودن وپوچی می شوم.تا سر حد جان کندن. تاریکی فراگیر پایین می آید.من خودم بودم اما حالا آن من پیشین رفته است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

فراموشم نکن

اگر گل می بودم وشاخه ای از آن را تقدیمت می کردم

             آگه محبت می بودم وقسمتی از أن را نثارت می کرد  

            آگه اشک می بودم ودر کنار گونه هایت جاری می شدم

             آگه باران می بودم و بر رخسارت می باریدم

اکنون که نه گل ،محبت،اشک،بارن که نیستم ولی هرچی هستم دوستت دارم دوستم بدار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

دلتنگی

بعضی ها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع میروند.

بعضی برای مدتی می مانند و روی قلب ما رد پا می گذارند و ما

 دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

دوستت دارم 2

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

تکیه

سکوتم را به باران هدیه کردم

                                                  تمام زندگی را گریه کردم

              نبودی در فراق شانه هایت

                                                به هرخاکی رسیدم تکیه کردم

 

یا رب نگاه رخی به رخی آشنا مکن

گر می کنی کرم کن و از هم جدا مکن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

تو نبودی

دیشب شب رویای تو بود و تو نبودی

 

در گوش من آوای تو بود و تو نبودی

 

دل زیر لب آهسته تمنای تو می کرد

 

در حسرت ایمای تو بود و تو نبودی

 

نقاشی دریا که کشیدم تک وتنها

 

محتاج تماشای تو بود و تو نبودی

 

صد قافیه زد دل به هوای سر کویت

 

دل وسعت دریای تو بود و تو نبودی

 

دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت

 

در فکر تمنای تو بود و تو نبودی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

اون شب وقتی رفتی...

اون شب وقتی رفتی تنها شدم کاری که بهم گفته بودی انجام دادم.بعد یهوانگار یه چیزی تو مخم صدا داد. این بیت توی ذهنم اومد:

دل عاشقت اسیره                  می دونم داره می میره

این بیت و زدم توی بلاگ.بیت بعد به دنبالش اومد:

تفلکی تنهایی مونده             دست باد اونو سوزونده

دیگه نمی تونستی بهم بگی دوسم داری.انقدر فکرای بیخود تو سرت بود که حتی شاید فراموش کرده بودی که دوسم داری.ولی نه این طور نبود بیت بعدی این طور وارد شد:

وازه ی دوست دارم ها           تو لبات خشک شده مونده        

بیت ها پشت سر هم از مغزم میگذشت.دیسکانکت کردم و با عشق تمام برات نوشتم.نوشتم اونچه که ازدلم می اومد.با تمام احساساتم.حرفهای دلم.نمی دونم چقدر گذشت.سر که بلند کردم ساعت 4:30 دقیقه صبح بود.می خواستم همون شب توی بلاگ بزنم.ولی واقعا خسته شده بودم.خسته تر از اون بودم که توان این کارو داشته باشم.الان 2 شب میگذره و من امشب اونو توی بلاگ زدم.امیدوارم خوشت بیاد.

امیدوارم از ته قلبم هیچ آدمی بلایی که به سر من اومد رو تجربه نکنه.و روزی نیاد که عاشق و معشوق به هم بی اعتماد بشوند.

 

(زندگی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

تقدیم به قلب مهربونت که ...

دل عاشقت اسیره                  می دونم داره می میره

تفلکی تنهایی مونده             دست باد اونو سوزونده

وازه ی دوست دارم ها           تو لبات خشک شده مونده

کاشکی چشمات بسته می موند             زیر لب چیزی نمی خوند

کاشکی دنیا با دروغش                     گول نمی زد هی نمی خوند

اون که توی آسمونه             می دونه چی داره می خونه

من وتو باید بدونیم             اینا قصه های شومه

ای فلک ای آسمونا       ای زمین ای کهکشونا

بیایید کاری بکنید            واسه قلب خسته ما

بیایید فاصله هارو                  بشورید از دل های ما

من و تو کاری نکردیم           که باید دل شکسته گردیم

دستاتو بده به دستم                بزار من بت بپرستم

بتی که عشق تمامه                    عشق اون عشق تمامه

این بتی که می پرستم                   بت عشق بت جانه

جان من در ریشه توست               ریشه تو هستی توست

هستی تو از خدایت                  بت من هم از خدایت

ای خدای مهربونم              ای که عشق تو درونم

عشق تو داره می میره              دست بارونا اسیره

دلشو از غم رها کن                یک راهی واسش سوا کن

بزار اون که بت پرسته                       بتشو خوب بپرسته

بت من همش تو غم هاست                  فکرای شوم توی سرهاست

فکرشو از کج رها کن                      دلشو به درها وا کن

بزار جون بگیره از نو                      جون تازه گیره از نو

 

                              " زندگی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

تلخ


خداوندا:
چه سخت است اين جدايي
چه تلخ است اين شراب بي وفايي

جدايي بي وفايي رنج و دوري
همه باشد گناه آشنايي

نه بلبل خواهد از بوستان جدايي
نه گل دارد خيال بي وفايي

و ليکن گردش چرخ ستمگر
زند بر هم رسوم آشنايي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  | 

Falling In Love 2                                                                       You Are My Love

 

     Blowing A Kiss

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش  |