تک بیتی از عشق
عاشقی احساس میخواهد تو گر خواهی بدان
هر که این احساس دارد دیگرش انسان مخوان
*******
عشق را در فصل پائیز و خزان آموختم
از همین رو بود من آتش به جان افروختم
خسرو امینی (منبع گل همیشه بهار)
چرا مردم در اين دنيا نهانند/چرا مرغان بي پروا چنانند/
عاشقی احساس میخواهد تو گر خواهی بدان
هر که این احساس دارد دیگرش انسان مخوان
*******
عشق را در فصل پائیز و خزان آموختم
از همین رو بود من آتش به جان افروختم
خسرو امینی (منبع گل همیشه بهار)
نیمه شب بودوغمی تازه نفس
ره خوابم زدوماندم بیدار
ریخت ازپرتولرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بودولی روح نداشت
سایه ای مضطرب ولرزان بود
چهره ای سردوغم انگیزوسیاه
گویی:مرده سرگردان بود
شمع خاموش شد ازتندی باد
اثرازسایه به دیوارنماند
کس نپرسدکجارفت؟که بود؟
که دمی چنددراینجاگذارند؟
این منم خسته دراین کلبه تنگ
جسم درمانده ام ازروح جداست؟
من اگرسایه خویشم یارب
روح اواره من کیست؟کجاست؟
یک شهر پر از دشمن و با همه یاریم
یک شاخه درختیم پر از میوه توبا
هر رهگزری سنگ زند باک نداریم
ز هر موجی به گوشم میرسد بانگ پریشانی
ره منزل نمی دانم ز غوغای گرفتاری
چو مرغی اشیان گم کرده در شبهای بارانی
لبم می خندد و دل در حصار سینه می گرید
ببین در برق چشمم اشکارا اشک پنهانی
تو شبها نیستی تا ببینی من با خود عالمی دارم
گهی از فیض مد هوشی گهی از شکر حیرانی
به ساحل امید ما را برد لطف خدا وگرنه
هزاران ناخدا گم شد در این دریای طوفانی
(خیلی دوست دارم کسی که داره تنهام میزاره بعد از مرگم این شعرو قاب کنه تو قلبش)
آ شفته دلی بود در این خلوت خاموش
او زاده غم بود و زغم های جهان گشته فراموش
این رسمه زمونه داره منو میسوزونه
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام و سفر کرده و بی نام بمیرم ...
کس نیست که آزاد کند مرغ دلم را
پر بسته و دل خسته در این دام بمیرم
هر چند در این معرکه ناکام بمیرم
اصلاً فراموش کن آن عاشقانه ی پر غم نگاهم را!
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود!
به شهر عاشقان خاکم سپارند
بجای سنگ بر روی مزارم
درخت بید مجنون را بکارند
خسته ام.
![]()
عجب رسمیست رسم آدمیزاد که دور افتاده را کم میکند یاد
که دور افتاده حکم مرده دارد
که خاک مرده را کی میبرد یاد
این واقعیته به خدا![]()