مثل عصر جمعه ها
در دلم مثل عصر جمعه ها
دايما يکنفر در می زند...
با خودم می گويم
اينجا که کسی نيست
خانه ای نيست بجز خانه من
همه جا صحراست...
من که همسايه ندارم
...با اين حال
يکنفر در می زند
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم تا پشت در
و از او می پرسم
((آنکه در پشت درست))
...چه کسی در می زند ؟
پاسخی نيست
اما...
يکصدايی آمد
مثل یک فرياد خاموش کمک
مثل يک نفس نفس
مثل يک خواهش
..........
روی در دستی لغزيد
پشت در انگار يکنفر افتاد
من سراسيمه
می گشايم در را
اما باز
مثل هر بار
هيچکس نيست
نيست...
سرکی می کشم
تا افق چيزی نيست
هست اگر آرام است
ساکت و تنها
گويی انگار ... نه انگار
يکنفر اينجا بود
يکنفر خواهش داشت
يکنفر افتاد
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم در پشت ميز
تا کمی بنشينم
تا بنوشم جرعه ای
تا فراموش کنم
هر چه را بودست
اما
باز...
يکنفر در می زند...
دايما يکنفر در می زند...
با خودم می گويم
اينجا که کسی نيست
خانه ای نيست بجز خانه من
همه جا صحراست...
من که همسايه ندارم
...با اين حال
يکنفر در می زند
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم تا پشت در
و از او می پرسم
((آنکه در پشت درست))
...چه کسی در می زند ؟
پاسخی نيست
اما...
يکصدايی آمد
مثل یک فرياد خاموش کمک
مثل يک نفس نفس
مثل يک خواهش
..........
روی در دستی لغزيد
پشت در انگار يکنفر افتاد
من سراسيمه
می گشايم در را
اما باز
مثل هر بار
هيچکس نيست
نيست...
سرکی می کشم
تا افق چيزی نيست
هست اگر آرام است
ساکت و تنها
گويی انگار ... نه انگار
يکنفر اينجا بود
يکنفر خواهش داشت
يکنفر افتاد
..........
من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم در پشت ميز
تا کمی بنشينم
تا بنوشم جرعه ای
تا فراموش کنم
هر چه را بودست
اما
باز...
يکنفر در می زند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط امیر و زندگیش
|
